میگذره. همه این روزا و شبا تموم میشه و بازم روز از نو و روزی از نو...! هنوزم آسمون می باره! بازم با همه سخاوتش و با همه شور و شوقش می باره. آره. می باره!
آدما میان و میرن. زندگی عین برق و باد داره میگذره. حتی ستاره ها هم هنوز دارن واسه آدمکای زمینی چشمک میزنن. میبینی؟ ـچی شده؟ دنبال ستاره ت می گردی؟ اون دیگه نیست. یعنی می دونی دیگه واسه تو نیست. همونی که واست یه عالمه روز و شب چشمک میزد دیگه خاموش شده. آخه دیگه دل نداره که برای تو ولی بی تو تو آسمونا بمونه. دل نداره جاتو خالی ببینه...اشکای من دیگه نمیاد به یاد تو که همشو آخه خودت خواستی وگرنه من که هستم. خودتی که نیستی.
اینقدر یعنی من دنیاتو تنگ کرده بودم؟ مگه دل من چقدر بود که واسه زیادی بزرگ بود؟ ...خلاصه که...نیستی دیگه! منم موندم با خودم و یه عالمی که دارم توش خیلی غریبی می کنم. آخه هنوز عادت نکردم! سخته هنوز!
این فاصله یه قدمه ها! ولی نمی دونم چرا هرچی میرم به تهش نمی رسم. انگاری خیلی دوره! شایدم ته نداره! این زمونه با رسمش گند زده به همه خاطره هام. نمی دونم باهاش بسازم یا نسازم. ببخشم یا نبخشم. نه می سازم. نه می بخشم. هرچی میخوام ازش می گیرم! همه خاطره هامو! حتی شاید یه روز...!!!
