گاهی روزا تا تهِ تهِ مغزم انگاری درد میکنه. یه دردِ عجیب و قدیمی. بعضی وقتا فکر میکنم این مغز سرم مستقیم با یه سیم سیاه وصلِ به دلم. نمی دونم حالا چرا اینجور موقع ها حال دلم این شکلیه! نمی دونم! بغضِ گلومم از سر دلتنگی (فقطِ فقط دلتنگی!) زود میشکنه که چشام خیس می شن که چقدر بی تو بودن و فقط با یادت زنده موندن سخته که انگار نمی شه... دیگه بعدِ تبودنت کنارم همه چیز و همه کس با قیافه ها و خنده های معنی دارِ مسخره شون یه جورایی لجمو در میارن (آخه میدونی مثلا آخه خیلی مهربونن!مثلا!)! داره از زنده بودن خودم حالم به هم میخوره. نمی تونم. من ن م ی ت و ن م بدونِ تو این روزگارو قشنگیای مسخرة بی رنگ و روی یه مشت آدم خرفت که همیشة خدا بازندن رو تحمل کنم که لعنتیا به جای اینکه بیان و از کنارت رد بشن( بی تفاوت...!!!) میان و با یه صورتک همیشه خندونِ مضحک (عینِ خودشون!) از روت رد میشن و له ت می کنن و تازه اینش درد داره که می خوان دست به دستت بِدن که از زمینِ خدا بلندت کنن!
خیلی واقعا زندگی قشنگه...طلوع همه روزة خورشید خیلی قشنگه...خیلی رنگ آسمون...دلمو به وحشت می ندازین! همه تون!
کجایی؟ چقدر تنهام! بیشترش خسته م! من؟ من اینجام. من راضیم به همة سنگینیِ خستگیات از در و دیوار و آسمون و زمین روی شونه هام. من راضیم. فقط مالِ من باش و فقط...باش!...فقط باش!
