خط خطی هام با قبلنا خیلی فرق کرده. دیگه از لابلای خطای کج و معوج و شکسته دفترام گل و بلبل و یه صندلی درنمیاد...صاف و صوف تر شده. میشه از توش راحت و بی پروا یه جاده دید شایدم یه خیابون بلند شاید هم...یه کوچه با 2تا درخت اقاقیا و یا یه راهروی تاریک...با سوسوی نور یه فانوس!!! بعضی وقتا هم اگه دلت یه خورده ای جمع و جور و تنگ کسی باشه که دیگه...بازم چیزی هست واسه دیدن؟!
اما حالا خط خطی هام یه منظره ست روی دیوار. دیوار همه عمرم. منم تنهام. تنهای منظره م!
اینجا خیلی دل می خواد. من نیستم. من خیلی روزه که از پیش خودِ خودمم رفتم. آره تنهاش گذاشتم. آخه ترسیدم یه وقتی اونی که من نیستم یه روزی نامردی کنه و بیاد همه هستی خودمم ازم من بگیره...هستی یعنی اگه نباشه منم نیستم. من چرا هستم؟
ای به پرواز و آسمون لعنت...لعنت!
