این روزا احساس می کنم تا تموم شدنم چیزی نمونده
یا شایدم مونده و من درکش نمی کنم
یا اگه درکش می کنم...نمی تونم باورش کنم!
تو خودت می دونستی تنهایی اینجا به من سخت می گذره...تو می دونستی من آدم تنها موندن اونم بدون تو
تو این دنیای لعنتی نیستم که از وقتی رفتی در و دیوار و کوچه و خیابونا انگار دارن گازم می گیرن!
آخه تو که اینقدر زود می خواستی منو بذاری بری واسه چی آخه چرا شدی نصفه وجودم که با رفتنت منو حتی از خودمم بگیری!
هنوز آدم نیستم!...هنوز جای خالیت چشمامو خیس می کنه ولی تو به من گفتی که محکم باشم.تو از من خواستی برات پیش هیچ غریبه ای اشک نریزم آخه بی انصاف چه جوری؟!
هنوزم که هنوزه چشمات تو اون نگاه آخرت جلوی چشامه که دلمو آتیش می زنه!
هیشکی تو جایگاه تو نیست!...همشون به هم دروغ می گن!کی آخه میاد اونقدری که تو منو دوسم داشتی عاشق بشه؟!...؟هنوز هیچ کسی رو ندیدم ولی اگه ببینم هم باورم نمی شه.تو یه فرشته بودی!
دیگه دستام هم تاب از تو گفتن نداره!...میترسم!من بدون تو می ترسم!
