خداوندا!!!
من در کلبه ی حقیرانه ی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریاییت نداری...
من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری...
(دکتر شریعتی)
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
مرگ بر روی زمین برای فرزند خاک پایان راه است
اما کسی که آسمانیست
مرگ برایش آغاز کامیابیست
بی تردید کامیابی از آن اوست.
اگر کسی در خیال خود سپیده دمان را در آغوش بگیرد،جاودانه می شود
کسی که شب درازش را به خواب رود،
به یقین در دریای خواب ژرفی محو می شود.
کسی که در بیداریش زمین را تنگ در آغوش می گیرد
تا به آخر بر روی زمین خواهد خزید.
و کسی که سبکبار وآسوده با مرگ مواجه شود،از مرگی که به دریا میماند،با اطمینان عبور خواهد کرد:گران جانان فرو می روند....
جبران خلیل جبران
باز هم ولگردی...راه رفتن...شبگردی
ولگردهای تاریک....نیمکتهای تنها...شبگردهای بی کس.دلواپسی... معما
اون پارک دنج و خلوت
با چمنا و نیمکت
درختای ستاره
یه کاج یه سرو یه نیمکت....
نیمکت بی کس من اون پایینا رو دیده
رو نیمکت روبرو دوتا عاشق ندیده
گریه هاشونو دیده خنده ها رو شنیده
دست دادنا گفتن ها....اما.....
!!!!!!
جنگ کبریت با قوطیش
صدای گرم آتیش
نیمکت بی کس من تنش تن تگرگه
برای جسم سردم
نیمکت من چه سرده
گرمی اون از آتیش گرمی من خاکستر.....
نیمکت منو می بخشی
دوباره بر می گردم
برات سبد میارم
ترانه هاتو اینبار توی سبد میزارم
روی سرم می زارم
باد بی برگ میارم
ترانه هاتو این بار به باد می سپارم....
این شعر مال خودم نیست!!! از یه هم نیمکتی تنها!که هیچ وقت نذاشت بزرگی تنهایی شو حتی حس کنم.حالا که نیست و جاش هم برام خیلی خالیه انگار تازه دارم دنیای قشنگشو زندگی می کنم!!!!
...کسی نمی خواد باور کنه
که باغچه داره میمیره.
که قلب باغچه زیر آفتاب ورم کرده
که ذهن باغچه داره آروم آروم
از خاطرات سبز تهی می شه...
من مثل دانش آموزی که
که درس هندسه اش رو دیوونه وار دوست داره...تنها هستم.
و فکر می کنم که می شه باغچه رو....
اگر...اگر.
می دانستم که بر می گردی تو نمی توانستی بد باشی
حالا بنشین و بگو کجا بودی این همه وقت
این همه وقت
بعد از آ ن سلام ساده کجا بودی
که من پشت تمام درختان باغ را بگردم و
باران بند نیا ید
کاری نکرده بودی که
زیر باران من هم آنقدر ساده می شوم
که خیلی ها به چشمم آشنا می آیند
تازه از کجا معلوم
که من نمی توانستم آشنای تو باشم
..............!!!
وگرنه باران که راه ها را نمی بندد
تازه
زیر باران که آشتی ساده تر است
کسی اشک هایت را نمی بیند
قبول کن که نخواستی
وگرنه
مگر تو نبودی که می گفتی
((غسل باران که می گیری
زندگی طراوت از دست رفته را باز می یابد.))
یادت رفته؟!
حالا که باران را بهانه می کنی
آشتی بی آشتی
مگر کنار توت کهنسال باغ
وقتی که باران بیاید
همین!
