آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
زمان ثبت : پنجشنبه 28 مهر ماه سال 1390 در ساعت 10:59 PM
نویسنده : کاملیا
عنوان : Baad az inhame saaaalll

Dar rouz'hayi ke delam shekaste boud yade harf'haye pedar Zhepeto be Pinokio oftadam 

Pinokio,... Choubi beman 

Adam'ha sangi'and! Doniayeshan ghashang nist 

 

Ama in rouz'ha aramam! Aanghadr ke az paridane parandeyi ghafel nashode & dar hich khiabani gom nemishavam 

"In rouz'ha asantar az yad miravam" 

Asantar faramousham mikonand,midanam 

Ama shekayati nadaram 

 Aramam! Geleyiii nist 

"Entezari nist" 

Ashki nist! Bahaneyiii nist 

In rouz'ha tanha aramam 

"YEK VAHSHIE ARAM" 

 Aanghadr aram ke be jonoune chandin sale'am shak karde'am 

 Mitarsam nakonad morde basham & khodam ham nadanam 

 

Minevisam "Dooustat daram" & ghayemash mikonam! To be darde zendegiii nemikhori 

Tora bayad nevesht & gozasht vasate haman she'rha & ghesseha ke az aanja amade'iii 

"Delam yek gharibeh mikhahad ke biayad 

Benshinad 

Faghat sokout konad 

Va man hey harf bezanam & bezanam & bezanam 

Ta kami kam shavad in hame bar & baad beravad! Engar na engar 

 

Naboud 

Peyda shod 

Ashena shod 

Doust shod,... Mehr shod 

Garm shod 

Eshgh shod,... Yar shod,rad shod & Sard shod 

Gham shod,boghz shod,... Ashk shod,gom shod 

Dour shod 

 

Gharareman yek mano'vre kouchak boud 

Gharar boud tirhaye negahat,mashghi bashad ama bebin 

Yek jaye salem bar ghalbam namandeh  

"Harf'hayam por az khial ast"  

Khial'hayam por az harfhaye sokout 

Va sokoutam por az khiale harfhayiii ast ke be donbale ham az hanjere'am e'dam shode'and 

 

Tahe khialam por az tars ast & tahe tarsam por az to 

To ke dar entehaye do khatte movaziiiie khial'hayam be donbale bi nahayat migardiii 

Nemikhaham bargardiii 

In ra be hame gofte'am 

Hatta be to 

Be khodam 

Ama nemidanam chera hanouz baraye amadanat faal migiram 

 

Man cheshm'hayam ra bastam & to ghayem shodi 

Man hanouz rouz'ha ra mishomaram 

"To peyda nemishavi,ya man bazi ra balad nistam ya to jer zadiiii" 

  

Ba goftan yek Jayat Khalist na jaye man por mishavad & na az omghe shadiii'haye to kam 

 

Faghat be in delkhosh mishavam ke hanouz Boud & Naboudam barayat mohem ast 

Mara be Zehnat bespar na be Delat 



زمان ثبت : پنجشنبه 28 مهر ماه سال 1390 در ساعت 10:40 PM
نویسنده : کاملیا
عنوان :

شدم مثه اون آدم سفته که به هیچ دردئ نمی خوره !!! 

 

بعد از این همه راه...!



زمان ثبت : پنجشنبه 14 خرداد ماه سال 1388 در ساعت 2:01 PM
نویسنده : کاملیا
عنوان : TO BE OR NOT TO BE

همیشه همینطوره! اون وقتایی که باید قدر بدونیم 

نمی فهمیم!  

اون وقتایی که باید راه بریم هرچند آهسته 

وامیستیم!  

اون وقتایی هم که نباید دل به دست باد بدیم... 

حسابی از بیخ و بن و ریشه میکَنیم همه چیو! 

اصلاُ ذات آدم و قانون طبیعت و نفس بشر بودن انگار همینه! نمیشه انسان بود و فهمید! انسان بود و راه رفت و انسان بود و نسوزوند و نکَند! یکی هست‌... 

یکی هست که عزیزه 

اما تنهاس 

روزا میگذره 

اون هنوزم هست 

اون هنوزم عزیزه  

اما هنوزم تنهاس

یه روز دیگه هم میگذره اما بعدش اون دیگه نیست 

اون از امروز خیلی عزیزتره 

چون نیست!!! چون که دیگه نیست دیگه تنها هم نیست! 

 

چقدر بَدیم ما آدما! کاش می دونستیم! کاش میفهمیدیم این بودنا یعنی چی؟! کاش می دونستیم حسرت یه نگاه یا آغوش به دل موندن یعنی چی؟!  

کاش برمیگشت! کاش بعضی روزا برمیگشت! 

 

آسمون دوسِت دارم!!! هیچ جا غیر از پیش تو حس نمی کنم نزدیکیشو...



زمان ثبت : دوشنبه 28 آبان ماه سال 1386 در ساعت 00:24 AM
نویسنده : کاملیا
عنوان : امشب برات مینویسم که...

پنجشنبه 25 آبان ماه سال 1385

نوشتم که:

ای به پرواز و آسمون لعنت...!

اما امشب برای خود خودت مینویسم که:

نازنینم! لحظه لحظه های در اوج بودنم رو با تک تک خاطره های قشنگت اون بالا بالاها زندگی میکنم و پرواز رو هر لحظه شیفته تر میشم که فقط فاصله من با تو ... !!!



زمان ثبت : دوشنبه 28 آبان ماه سال 1386 در ساعت 00:10 AM
نویسنده : کاملیا
عنوان : مواظب آرزوهات باش...

خیلی روزای سختیه... بعضی وقتا که یه چیزی رو آرزو می کنی فقط و فقط به این فکر میکنی که اونو داشته باشیش اما هیچ وقته هیچ وقت فکرت به اینجا قد نمی ده که آخه هنوز وقتش هست یا نه؟؟!!

مواظب آرزوهات باش!

ببین آمادگی اینو داری که تو زندگیت جاشون بدی... نکنه یه وقتی مجبور بشی به خاطر خواسته دلت از رو نادونیش جا رو واسه عزیزترای زندگیت تنگ کنی؟!

خیلی حواست باشه که از خدا چی میخوای...چون بعدش نه راه پس داری نه راه پیش!



زمان ثبت : سه شنبه 29 اسفند ماه سال 1385 در ساعت 4:05 PM
نویسنده : کاملیا
عنوان : عیدت مبارک مهربونم...

تنها واسه خود خودت...

دو تا عید اومد، یکیش گذشت، اما سخت. پارسالم هفت سین چیدم. کنار آینه، پیش قرآن قاب عکست رو گذاشتم و قسم خوردم تو دلم و قول دادم که نکنه یه وقت دیوونه شی و گریه کنی. آره گریه واسه تو خوب نیست، نه واسه تو و نه...برای تو! اما نفهمیدم چرا موقع تحویل سال یهویی بغضم ترکید. اولین سال...جای خالی تو...فقط با عکس قشنگت!!! تنهایی! نبودی و ما موندیم و تو رفتی و ما همچنان...هستیم! اما امسال رو قول نمیدم که گریه نکنم، چون فهمیدم دست خودم نیست، خب دیگه نامردیه جای خالیتو یه قاب عکس پر کنه. اما یه قول،...قول میدم هفت سین امسال رو برات قشنگتر بچینم که وقتی واسه عید دیدنی میای پیشمون بیشترتر خوشت بیاد...این قبوله؟!

دوست دارم...

دوست دارم و تا دنیای من دنیاست همه روز و شب عاشقتم! به همین سادگی و قشنگی که دارم برات مینویسم و میدونم که اولین ویزیتور وبلاگم هم خودتی...پس مهربونم، عیدت مبارک!

 

۲۹/اسفند/۱۳۸۵

کاملیا

 

 



زمان ثبت : سه شنبه 8 اسفند ماه سال 1385 در ساعت 6:23 PM
نویسنده : کاملیا
عنوان :

یه روز برفی

یه روز سرد...

یه روز خیلی سرد. بازم جای خالی تو... بازم دلتنگیای من. بازم خوابای وحشتناک و مضطرب هر روز و شبم. بازم تنها شدن و تنها موندن من بی تو و فقط با یاد قشنگت نقس کشیدنا و یه انتظار واسه رسیدن به آخر...آخر هر جایی که تو هستی. فقط میخوام باشی... دلم میگیره از نداشته هام. میدونم و خوب میدونی بی تو منم نباید باشم چون تو برام معنی میکردی هر چیزی رو که داشتم! خیلی حرف بزرگیه می دونم ولی ... ازش خسته شدم بخاطر همه بودناش. چون تنهام نمی ذاره چون دیگه نذاشته خودم باشم. میخواد تو رو ، یاد تو رو، خاطره هامو ازم بگیره و منو بذاره با خودش تنها... من نمی ذارم! من نمی ذارم!

...

 



زمان ثبت : چهارشنبه 20 دی ماه سال 1385 در ساعت 09:53 AM
نویسنده : کاملیا
عنوان :

میگذره. همه این روزا و شبا تموم میشه و بازم روز از نو و روزی از نو...! هنوزم آسمون می باره! بازم با همه سخاوتش و با همه شور و شوقش می باره. آره. می باره!

آدما میان و میرن. زندگی عین برق و باد داره میگذره. حتی ستاره ها هم هنوز دارن واسه آدمکای زمینی چشمک میزنن. میبینی؟ ـچی شده؟ دنبال ستاره ت می گردی؟ اون دیگه نیست. یعنی می دونی دیگه واسه تو نیست. همونی که واست یه عالمه روز و شب چشمک میزد دیگه خاموش شده. آخه دیگه دل نداره که برای تو ولی بی تو تو آسمونا بمونه. دل نداره جاتو خالی ببینه...اشکای من دیگه نمیاد به یاد تو که همشو آخه خودت خواستی وگرنه من که هستم. خودتی که نیستی.

اینقدر یعنی من دنیاتو تنگ کرده بودم؟ مگه دل من چقدر بود که واسه زیادی بزرگ بود؟ ...خلاصه که...نیستی دیگه! منم موندم با خودم و یه عالمی که دارم توش خیلی غریبی می کنم. آخه هنوز عادت نکردم! سخته هنوز!

این فاصله یه قدمه ها! ولی نمی دونم چرا هرچی میرم به تهش نمی رسم. انگاری خیلی دوره! شایدم ته نداره! این زمونه با رسمش گند زده به همه خاطره هام. نمی دونم باهاش بسازم یا نسازم. ببخشم یا نبخشم. نه می سازم. نه می بخشم. هرچی میخوام ازش می گیرم! همه خاطره هامو! حتی شاید یه روز...!!!



زمان ثبت : دوشنبه 6 آذر ماه سال 1385 در ساعت 1:24 PM
نویسنده : کاملیا
عنوان : بازم خودم!

گاهی روزا تا تهِ تهِ مغزم انگاری درد میکنه. یه دردِ عجیب و قدیمی. بعضی وقتا فکر میکنم این مغز سرم مستقیم با یه سیم سیاه وصلِ به دلم. نمی دونم حالا چرا اینجور موقع ها حال دلم این شکلیه! نمی دونم! بغضِ گلومم از سر دلتنگی (فقطِ فقط دلتنگی!) زود میشکنه که چشام خیس می شن که چقدر بی تو بودن و فقط با یادت زنده موندن سخته که انگار نمی شه... دیگه بعدِ تبودنت کنارم همه چیز و همه کس با قیافه ها و خنده های معنی دارِ مسخره شون یه جورایی لجمو در میارن (آخه میدونی مثلا آخه خیلی مهربونن!مثلا!)! داره از زنده بودن خودم حالم به هم میخوره. نمی تونم. من ن م ی ت و ن م بدونِ تو این روزگارو قشنگیای مسخرة بی رنگ و روی یه مشت آدم خرفت که همیشة خدا بازندن رو تحمل کنم که لعنتیا به جای اینکه بیان و از کنارت رد بشن( بی تفاوت...!!!) میان و با یه صورتک همیشه خندونِ مضحک (عینِ خودشون!) از روت رد میشن و له ت می کنن و تازه اینش درد داره که می خوان دست به دستت بِدن که از زمینِ خدا بلندت کنن!

خیلی واقعا زندگی قشنگه...طلوع همه روزة خورشید خیلی قشنگه...خیلی رنگ آسمون...دلمو به وحشت می ندازین! همه تون!

کجایی؟ چقدر تنهام! بیشترش خسته م! من؟ من اینجام. من راضیم به همة سنگینیِ خستگیات از در و دیوار و آسمون و زمین روی شونه هام. من راضیم. فقط مالِ من باش و فقط...باش!...فقط باش!

 



زمان ثبت : پنجشنبه 25 آبان ماه سال 1385 در ساعت 09:55 AM
نویسنده : کاملیا
عنوان :

خط خطی هام با قبلنا خیلی فرق کرده. دیگه از لابلای خطای کج و معوج و شکسته دفترام گل و بلبل و یه صندلی درنمیاد...صاف و صوف تر شده. میشه از توش راحت و بی پروا یه جاده دید شایدم یه خیابون بلند شاید هم...یه کوچه با 2تا درخت اقاقیا و یا یه راهروی تاریک...با سوسوی نور یه فانوس!!! بعضی وقتا هم اگه دلت یه خورده ای جمع و جور و تنگ کسی باشه که دیگه...بازم چیزی هست واسه دیدن؟!

اما حالا خط خطی هام یه منظره ست روی دیوار. دیوار همه عمرم. منم تنهام. تنهای منظره م!

اینجا خیلی دل می خواد. من نیستم. من خیلی روزه که از پیش خودِ خودمم رفتم. آره تنهاش گذاشتم. آخه ترسیدم یه وقتی اونی که من نیستم یه روزی نامردی کنه و بیاد همه هستی خودمم ازم من بگیره...هستی یعنی اگه نباشه منم نیستم. من چرا هستم؟

ای به پرواز و آسمون لعنت...لعنت!



زمان ثبت : پنجشنبه 11 آبان ماه سال 1385 در ساعت 09:21 AM
نویسنده : کاملیا
عنوان : سلام

چه حس خوبیه اینکه همه ی اون چیزایی رو که یه عالمه مدت تو دلت و اون گوشه موشه هاش واسه خودت نگهشون داشتی و بایگانی کردی برسونی دست همونی که واسه داشتنش و خواستنش می نوشتی...حداقلش اینه که ایندفعه دیگه اگه چشماتو می بندی و یه چیزایی یادت میاد دیگه این وجدانه دردش نمی گیره که عین فنر برگردونتت به اون روزا و شبا که هر کدومش انگاری تمومی نداشت!...خیلی وقت بود که با تصور وجودت احساس راحتی نمی کردم!اصلا همش برام عذاب بودی...ببین گذشتمون چه خاکی گرفته!!!

میبینی دنیا چقدر کوچیکه. میبینی آدما چقدر کمن. کوچیکن.گنگن. گمن انگار که دیگه نیستن!...تو هم نیست بودی و برام هست شدی! خیلی ساده با بودنت منو از خودم هم حتی گرفتی و...دلم اونقدر برات بزرگ شد که دیگه فقط خودت توش جا می شدی و دنیامون اونقدر کوچیک بود که با بودن تو دیگه هیشکی دیگه جاش نبود پیشم که اونم فقط از بزرگیه خدامه!!!همین!راحت!ولی تو...!!! آخرش بازم من موندم و یه راه که خیلی هم طولانی بود و فقط انگار که یه خواب یه غفلت کوتاه منو به خیال خودم تا تو می برد. برگشتم. وقتی تا ته راهو رفتم و رسیدم به پوچی و هیچ از تو. دیگه اون راه طولانی تا تو هم می رسید به بن بست. ننشستم و از نو...اما این بار جون دادم...نه...!

یه جایی بود یه چیزی شنیدم که خیلی بهم چسبید که گفت: دوست داشتن دل می خواد نه دلیل...!!! آره تو بودی.من چه ساده م. فکر کنم اینبار خودت نبودی. یا اگه بودی که من ندیدمت. آخه تو که از  این حرفا بلد نبودی بزنی...بودی؟! 



زمان ثبت : یکشنبه 7 آبان ماه سال 1385 در ساعت 09:55 AM
نویسنده : کاملیا
عنوان : من هنوزم..........هستم!
دلم میخواد برات همونی بشم که همیشه دلت میخواسته! آخ صد حیف که هیچ وقت نتونستم واسه دل خودمم که شده برات بی پروا بنویسم. داد بزنم و به همه بگم قد تموم کهکشونا و آسمونا عاشقتم! عاشق تو! تویی که نیستی! تویی که منو بی خودت گذاشتی و از پیشم خیلی زود رفتی! یه روزایی فکر میکردم خب که...نه.نه نمی خوام دل تنهاتو بشکنم! من همیشه دوست داشتم اینقدر که هنوز نذاشتم اشکای دلتنگیمو کسی ببینه! مگه خودت اینو نمی خواستی؟ یادته از همون اولا بهم میگفتی نبینم....گل من وقتی من نیستم و تنهایی واسم گریه کنی! نمی خوام ضعیف باشی! دیدی؟ دیدی من چقدر قویم! اونقدر که وقتی برات مینویسم و تو دلم باهات حرف میزنم اشکام میریزه!...ولی به بزرگی همون خدایی که دنیای منو تو رو واسه خودمون اینقدر کوچیکش کرده که دیگه هیشکی نتونه پاشو بذاره توش اینجا هیچ کسی نیست که ببینه من داره اشکام...میاد!


زمان ثبت : پنجشنبه 27 مهر ماه سال 1385 در ساعت 12:10 PM
نویسنده : کاملیا
عنوان : یه اتفاقاتی انگار داره می افته!!!

دارم آدم سفتی می شم!مگه بده؟این همه آدم سفت...!!!منم یکیش!عین سنگ!آبجی کوچیکش !

مگه چی میشه که نفهمم خیلی چیزا رو که خب سخته برام؟!چیزی میشه؟نه به خدا!حالا امتحان میکنیم دیگه!!!..ولی می دونی!سخته آدم جای خالی یه نفری اذیتش کنه و بعد بگه مثلا من گلابی!!!مهم نیست! نه نمیشه!...یا...نه اینو نمی گم!ای بابا!نوشتنم نمیاد...!

ولی به قول بازرگان: آخه اینجا آدم سفت به چه درد می خوره بچه؟!

خب همین دیگه!یکی نیست بیاد همینو به من بگه!ولی من سنگما!این یادت باشه که تو قاموس من دیگه یه چیزایی واسه یه آدمایی (آدمایی؟؟؟؟...شاید!!!) معنی نداره!



زمان ثبت : چهارشنبه 12 مهر ماه سال 1385 در ساعت 4:32 PM
نویسنده : کاملیا
عنوان : می خوام یه بارم واسه تو بنویسم!

تو.صبور همیشه ی من...پس بشنو وباور کن

یه وقتایی هست که دلم فقط می خواد داد بزنه.یه روزایی هست که وجودمو جسممو روحم ندارن ظرفیتی که جا بدن این دل منو تو خودشون که نگهش دارن که نکنه یهو بزنه زیر گریه که آخه خیلی تنهاس! که هیشکی نیست که......نه.نیست!

از اون روزا خیلی داره میگذره.خیلی!شایدم نه!همین دیروز بود انگار؟...نه...خیلی وقته پیش بود که دیگه تموم شده!یادت میاد؟

از همون اولشم قدمات سنگین بود و دل من تنها! همین سنگینیه قدماتم بود که دلمو له میکرد و من فقط می خندیدم که نکنه تو یه وقت...تو؟شک؟من؟...نه.نه...!!! بودی و بودم اما این بودنو نمی خواستیم!نه من...نه تو...نه ما!

همش همون راه رفتناو قدم زدنا بود و تموم شد و رفت!!!... روی اون جدولا زیر نم نمای بارون راه رفتنو از گوشه خیابونو پیاده روهای خیس از اشکای آسمون که می خندید به سرخوشی پوچ حال من وتو.سرما هم تاب نیاورد و ما بردیم.آره یه جاهایی همیشه برنده ما بودیم. ما یعنی من و تو تنها تو همین شلوغی شهر اما تنها....  -وااااای مواظب باش دیوونه اتوبوس!!!!!!!!!!!!!!!!!!-ترسیدی؟...-من به این سادگیا شرم کم نمی شه!!!!....-منم آخه شانس ندارم!...چقدر ساده بودیم وخوش باور که آره می رسه اون روز که نزدیکه شاید سالهاست...اما خاموش! ولی هنوزم سنگین! نه دیگه آسون و ساده!

چقدر این روزا سخته. هستی که نباید باشه!تویی که باید بری!!!نه...ولی من از اینجا آخه اگه بیام که...من از یه چیزایی می ترسم! آره ایندفه ترسوام. منه ترسو اومدم می گم چرا وقتی بودی رفتی و الان که اومدی هستی؟ نمی شه که...برو! آره برو.من می ترسم. برو!!!!   



زمان ثبت : چهارشنبه 29 شهریور ماه سال 1385 در ساعت 5:16 PM
نویسنده : کاملیا
عنوان :

...ولی ایندفعه با همیشه فرق داره

منم الان اومدم که بگم که...خوب منم با همیشه فرق دارم

تو چشام نگاه کن....نه...ابله من دیگه دوست ندارم!

میبینی بی تو چه آسون می خندم؟ آخه نیستی. می دونی؟ نبودنته که شادم می کنه.نه نه نه.از بارون هم متنفرم چون منو یاد صبحای زود میندازه و چشمای تو با همون نگاه خیره ی همیشه ت به راهی که میرفتم.

دیگه اشکام واست نمی ریزه.بغضم بی تو نمی ترکه و دلم از بی تو بودن نمی سوزه.

...........

کجای این دنیای کوچیک منی و داری راه میری و از دور نگام می کنی و ....ای وای...........بازم فهمیدی که منم.

آره خب...

منم همون همیشگیه تو!

 



زمان ثبت : سه شنبه 21 شهریور ماه سال 1385 در ساعت 11:51 AM
نویسنده : کاملیا
عنوان :

بازم سایه ی سنگین نگاهت قدم به قدم دنبالمه...

بازم طنین آخرین تکرار اسمم از بین هزاران واژه ی شب و روزت توی گوشمه...

اما هنوزم چشمام به راهیه که رفتی

ساده و بی پروا

انگار سالها بود که این راه رو زندگی کرده بودی

لحظه به لحظه

...

انگار سالها بود رفته بودی

 



زمان ثبت : چهارشنبه 1 شهریور ماه سال 1385 در ساعت 3:58 PM
نویسنده : کاملیا
عنوان : ...

 

یادته یه روز بهم گفتی هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه یه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده

گفتم: اگه بارون نیومد چی؟

گفتی: اگه چشای تو بباره آسمون هم گریه ش میگیره

گفتم: یه خواهش ازت دارم ...وقتی که آسمون چشمام میخواد بباره میشه تنهام نذاری؟

گفتی: به چشم...

اما حالا دارم گریه میکنم ولی آسمون نمی باره ...تو هم اون دور وایسادی و بهم میخندی...



زمان ثبت : یکشنبه 1 مرداد ماه سال 1385 در ساعت 4:42 PM
نویسنده : کاملیا
عنوان :

این روزا احساس می کنم تا تموم شدنم چیزی نمونده

یا شایدم مونده و من درکش نمی کنم

یا اگه درکش می کنم...نمی تونم باورش کنم!

تو خودت می دونستی تنهایی اینجا به من سخت می گذره...تو می دونستی من آدم تنها موندن اونم بدون تو 

تو این دنیای لعنتی نیستم که از وقتی رفتی در و دیوار و کوچه و خیابونا انگار دارن گازم می گیرن!

آخه تو که اینقدر زود می خواستی منو بذاری بری واسه چی آخه چرا شدی نصفه وجودم که با رفتنت منو حتی از خودمم بگیری!

هنوز آدم نیستم!...هنوز جای خالیت چشمامو خیس می کنه ولی تو به من گفتی که محکم باشم.تو از من خواستی برات پیش هیچ غریبه ای اشک نریزم آخه بی انصاف چه جوری؟!

هنوزم که هنوزه چشمات تو اون نگاه آخرت جلوی چشامه که دلمو آتیش می زنه!

هیشکی تو جایگاه تو نیست!...همشون به هم دروغ می گن!کی آخه میاد اونقدری که تو منو دوسم داشتی عاشق بشه؟!...؟هنوز هیچ کسی رو ندیدم ولی اگه ببینم هم باورم نمی شه.تو یه فرشته بودی!

دیگه دستام هم تاب از تو گفتن نداره!...میترسم!من بدون تو می ترسم!



زمان ثبت : سه شنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1385 در ساعت 4:28 PM
نویسنده : کاملیا
عنوان : Walk With Me In Love

Walk with me in Love

Talk with me,About what you cannot say to others

Laugh with me,Even when you feel silly

Cry with me,When you are most upset

Share with me,All beautiful things in life,Fight with me,Against the ugly things in life

Create with me,Dreams the follow

Have fun with me,In whatever we do

Work with me Towards common goals

Dance with me To the rhythm of our love

Walk with me throughout life

Let us hug each other,At every step in our journey

FOREVER IN LOVE.



زمان ثبت : یکشنبه 1 آبان ماه سال 1384 در ساعت 1:11 PM
نویسنده : کاملیا
عنوان : ــــــــــــــــــــــ
می روم سراغ کلمات رنجیده
می آورمشان اینجا و
پیش تو می گویم
تو اصلا می گویی
که من از هیچ کلمه ای بدم نمی آید
فقط نمی دانم
چطور بگویم تو را که می بینم
چرا همیشه(( دوستت دارم))؟
کلمات این را نمی فهمند
وگرنه می خواهی اصلا
می نشینم شعری از تک تک شان،.......................................
فقط تو باید بنشینی که
...
کو حالا تا غروب.......خوش اومدی!!!


زمان ثبت : جمعه 15 مهر ماه سال 1384 در ساعت 02:41 AM
نویسنده : کاملیا
عنوان : ...

دلم واسه آخرین لحظه ی نگاهت خیلی تنگ شده،...
همون نگاهی که یه روزایی آرزو میکردم برسه به عمق نگاه خودم و بخوونه،...بخوونه همه ی اون چیزایی رو که همیشه تو دلم واست داد میزدم و تو هیچ وقت نشنیدی...
اون لحظه خیلی مقدس بود...
به قداست و پاکی همه ی اون اشکایی که ندیدیشون ولی دونه دونه و قطره قطره ش واسه تو بودو واسه نبودنت،واسه داشتنت و واسه نداشتنت...
اون لحظه خیلی ناب بود...
به خلوص همه ی خلوتا و دعاها و التماسای شب و روزم،به پاکی تک تک همه ی ثانیه ها و ساعتهایی که بودنت رو ازش تمنا می کردم...به همون پاکی قسما و خواهشای مدام و تکرار هر لحظه و مداوم اسم تو...
می دونی اون نگاهت و سرود عمق چشمات قشنگترین و ناب ترین و مقدس ترین لحظه ی زندگی من بود؟تو که نمی خوای همه ی اون قشنگیا رو از من بگیری،می خوای؟
ولی می دونی چیه،...؟؟؟دلم واسه آخرین لحظه ی نگاهت خیلی تنگ شده،...خیلی!!!



زمان ثبت : یکشنبه 27 شهریور ماه سال 1384 در ساعت 02:22 AM
نویسنده : کاملیا
عنوان : ...
باران بیا، باران بیا
... بر من بیا
باران تو را من دیده ام
باران تو را بوییده ام
باران تو را بوسیده ام
باران تو اشک دیده ای
باران چرا خشکیده ای
باران تو اشک کیستی؟
باران تو اشک عاشقی
بر گونه ی این بی غزل، این بی حیا، این بی جسد
از او به تو ،بر من رسد
آوای بی آغازیم،آ واز بی پایانیم،
شرح من و فردوس او،دستور او،فرمان او
عاشق تو را این کار نه
ورنه تو را فردوس نه
فردوس من از کف برفت
پاداش نافرمانیم،بی عقلیم،نادانیم
باران تو یار برتری،باران نوید دیگری
باران پیامم را رسان،...هر چند پیغام آوری...
بر او بگو،زین بی حیا،زین بی جسد گوید تو را
این فعل را من کرده ام،بد کرده ام،بد کرده ام
زین پس تو را گویم همی
معشوق من بارانیم،بارانیم،...




زمان ثبت : یکشنبه 23 مرداد ماه سال 1384 در ساعت 02:32 AM
نویسنده : کاملیا
عنوان :
When to the sessions of sweet silent thought I summon up rememberance of things past,...I sigh the lack ok many a thing I sought.


زمان ثبت : شنبه 8 مرداد ماه سال 1384 در ساعت 02:18 AM
نویسنده : کاملیا
عنوان : ...
و همه ی آدمیان را با خود ببرید:
چرا که به هنگام پرستش نمی توانید از امیدهای ایشان بالاترپرواز کنید،یا در حقارت،از ناامیدی هایشان پست تر شوید،...


زمان ثبت : دوشنبه 3 مرداد ماه سال 1384 در ساعت 00:05 AM
نویسنده : کاملیا
عنوان : سادگی....

ساده که بودیم
ساده یعنی همان کودک
می نشستم و با ابرها شکل تو را درست میکردم
یادش بخیر
همیشه از چشمهایت شروع می کردم و به دستهایت که می رسیدم
دستهایم می لرزید
بعد
یا باد بد از راه میرسید و سر به سرم می گذاشت
یا تو گریه می کردی
تو بیقرار بودی
توهمیشه بیقرار بودی و من
می ترسیدم آنقدر گریه کنی تا تمام شوی!
تازه می فهمم...
تازه میفهمم با ابری که تو بودی
نباید بازی میکردم......


!!!But,I`m not Crying Over You...I`m Over You
I`M OVER YOU



زمان ثبت : یکشنبه 2 مرداد ماه سال 1384 در ساعت 1:34 PM
نویسنده : کاملیا
عنوان : آخه دیگه من آدمش نیستم....!!!!

تنها که از پل عبور می کنی
رود وسوسه ای ست
که زیر پای تو را خالی کند
اما.....


باور کردم که رفتی،.........الان هم برگشتی،راحت میتونی بری و برگردی!
اصلا رفته بودی که برگردی،آره؟؟مثل همیشه...!!!



زمان ثبت : جمعه 31 تیر ماه سال 1384 در ساعت 4:26 PM
نویسنده : کاملیا
عنوان : ...
تلاش کردم آنچه را به تو انتقال دهم که نمی توان انتقال داد،فقط کسی می تواند، که با تو در درونت سهیم باشد.بنابراین،اگر به رازی پی برده باشم که تو با آن نا آشنا نباشی،آنگاه از کسانی خواهم بود که در زندگی،مواهب خود را به آنها عطا کرده است و  اجازه ی حضور در عرش سپید را داده است،اما اگر به رازی پی برده باشم که ویژه ی من وتنها درون من باشد،آنگاه این نامه را به آتش بسپار،....


زمان ثبت : دوشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1384 در ساعت 02:22 AM
نویسنده : کاملیا
عنوان : ...
آدم تا کی باید یه نفر رو دوست داشته باشه،
وقتی که نمی تونه درکت کنه وشاید هم تو نمی تونی درکش کنی،
وقتی که نمی فمهمه چی می خوای،شایدم تو نمی فهمی اون ازت چی میخواد،
وقتی اذیتت می کنه و شایدم تو هم اذیتش میکنی،
وقتی با کاراش عذابت می ده و شاید تو هم داری عذابش میدی،
وقتی مثل تو فکر نمی کنه ،مثل تو نگاه نمی کنه،مثل تو حرف نمی زنه،مثل تو رفتار نمی کنه،چرا تمومش نمی کنی؟منتظر چی هستی؟
می بینی با خودتم نمی تونی کنار بیای....


زمان ثبت : سه شنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1384 در ساعت 00:34 AM
نویسنده : کاملیا
عنوان : ....

گفتم:امید،انتظاری است روشن که قلب از شکوه آینده دارد.امید اثر رحمت خداوندیست.امید،رهایی زود هنگام است...
گفت:ما از برترین وجودها برخاسته ایم،در آسمانی پدیدار شده ایم،که نور خالص است.نور فهم ودرک،پر ز عشق، عشق به خوبی حقیقی، پر ز شادیست،شادی ای بیش از آنچه قلب ما توان باور دارد...
هیچ نوری نیست که از آرامش کامل که همواره می درخشد،جدا باشد.اگر جز این باشد چیزی نیست جز سایه ی خباثت یا سم کشنده ی آن....



زمان ثبت : سه شنبه 6 اردیبهشت ماه سال 1384 در ساعت 01:31 AM
نویسنده : کاملیا
عنوان : ....هنوز منتظرم!!!
بدین سان شب ها می گذرند و ما در بی خبری به سر می بریم
روزها به ما خوش آمد می گویند و به استقبالمان می آ یند.اما ما در ترس همیشگی از روزها و شب ها به سر می بریم....
ما به خاک چنگ می زنیم در حالی که آغوش خداوند به روی ما کاملا گشوده است،ما نان زندگی را پایمال می کنیم در حالی که گرسنگی بر جانمان دندان می ساید،زندگی چقدر با انسان مهربان است و انسان چقدر از زندگی دور افتاده....
اگر تمام رازهای زندگی را حل کنی ،مشتاق مرگ می شوی ،زیرا مرگ تنها رازی دیگر از رازهای زندگیست.
تولد و مرگ ناب ترین ترجمان شجاعتند.


زمان ثبت : دوشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1384 در ساعت 04:34 AM
نویسنده : کاملیا
عنوان :
یک بار به شاعری گفتم:ما قدر تو را نخواهیم دانست مگر بعد از مرگت.
و او پاسخ داد:مرگ افشاگر است،اگر واقعا مایلی قدر مرا بدانی ،پس بدان آنچه که در دل دارم بیش از آن چیزی است که به زبان میاورم،و اشتیاقم بیش از آن چیزی است که به دست آورده ام!!!!


زمان ثبت : دوشنبه 29 فروردین ماه سال 1384 در ساعت 2:47 PM
نویسنده : کاملیا
عنوان :

خداوندا!!!
من در کلبه ی حقیرانه ی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریاییت نداری...
من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری...

(دکتر شریعتی)



زمان ثبت : دوشنبه 29 فروردین ماه سال 1384 در ساعت 2:44 PM
نویسنده : کاملیا
عنوان : ...

مرگ بر روی زمین برای فرزند خاک پایان راه است
اما کسی که آسمانیست
مرگ برایش آغاز کامیابیست
بی تردید کامیابی از آن اوست.

اگر کسی در خیال خود سپیده دمان را در آغوش بگیرد،جاودانه می شود
کسی که شب درازش را به خواب رود،
به یقین در دریای خواب ژرفی محو می شود.

کسی که در بیداریش زمین را تنگ در آغوش می گیرد
تا به آخر بر روی زمین خواهد خزید.
و کسی که سبکبار وآسوده با مرگ مواجه شود،از مرگی که به دریا میماند،با اطمینان عبور خواهد کرد:گران جانان فرو می روند....

جبران خلیل جبران



زمان ثبت : جمعه 26 فروردین ماه سال 1384 در ساعت 2:28 PM
نویسنده : کاملیا
عنوان : نیمکت...

باز هم ولگردی...راه رفتن...شبگردی
ولگردهای تاریک....نیمکتهای تنها...شبگردهای بی کس.دلواپسی... معما
اون پارک دنج و خلوت
با چمنا و نیمکت
درختای ستاره
یه کاج یه سرو یه نیمکت....

نیمکت بی کس من اون پایینا رو دیده
رو نیمکت روبرو دوتا عاشق ندیده
گریه هاشونو دیده خنده ها رو شنیده
دست دادنا گفتن ها....اما.....
!!!!!!
جنگ کبریت با قوطیش
صدای گرم آتیش
نیمکت بی کس من تنش تن تگرگه
برای جسم سردم
نیمکت من چه سرده
گرمی اون از آتیش گرمی من خاکستر.....

نیمکت منو می بخشی
دوباره بر می گردم
برات سبد میارم
ترانه هاتو اینبار توی سبد میزارم
روی سرم می زارم
باد بی برگ میارم
ترانه هاتو این بار به باد می سپارم....
  
این شعر مال خودم نیست!!! از یه هم نیمکتی تنها!که هیچ وقت نذاشت بزرگی تنهایی شو حتی حس کنم.حالا که نیست و جاش هم برام خیلی خالیه انگار تازه دارم دنیای قشنگشو زندگی می کنم!!!!



زمان ثبت : دوشنبه 22 فروردین ماه سال 1384 در ساعت 02:38 AM
نویسنده : کاملیا
عنوان : .....

...کسی نمی خواد باور کنه
که باغچه داره میمیره.
که قلب باغچه زیر آفتاب ورم کرده
که ذهن باغچه داره آروم آروم
از خاطرات سبز تهی می شه...
من مثل دانش آموزی که  
که درس هندسه اش رو دیوونه وار دوست داره...تنها هستم.
و فکر می کنم که می شه باغچه رو....
اگر...اگر.



زمان ثبت : چهارشنبه 10 فروردین ماه سال 1384 در ساعت 00:38 AM
نویسنده : کاملیا
عنوان : سلام

می دانستم که بر می گردی تو نمی توانستی بد باشی
حالا بنشین و بگو کجا بودی این همه وقت
این همه وقت
بعد از آ ن سلام ساده کجا بودی
که من پشت تمام درختان باغ را بگردم و
باران بند نیا ید
کاری نکرده بودی که
زیر باران من  هم آنقدر ساده می شوم
که خیلی ها به چشمم آشنا می آیند
تازه از کجا معلوم
که من نمی توانستم آشنای تو باشم
..............!!!


زمان ثبت : چهارشنبه 10 فروردین ماه سال 1384 در ساعت 00:08 AM
نویسنده : کاملیا
عنوان : آشتی
قبول کن که نخواستی
وگرنه باران که راه ها را نمی بندد
تازه
زیر باران که آشتی ساده تر است
کسی اشک هایت را نمی بیند
قبول کن که نخواستی
وگرنه
مگر تو نبودی که می گفتی
((غسل باران که می گیری
زندگی طراوت از دست رفته را باز می یابد.))
یادت رفته؟!
حالا که باران را بهانه می کنی
آشتی بی آشتی
مگر کنار توت کهنسال باغ
وقتی که باران بیاید
همین!


زمان ثبت : یکشنبه 30 اسفند ماه سال 1383 در ساعت 01:31 AM
نویسنده : کاملیا
عنوان : سال نو مبارک!!!
سلام
سال نو رو به همتون تبریک می گم امیدوارم که در کنار خانواده روزای خوب و خوشی داشته باشین سالم و سلامت!!!
راستی موقع سال تحویل دعا یادتون نره!!!


زمان ثبت : یکشنبه 23 اسفند ماه سال 1383 در ساعت 4:13 PM
نویسنده : کاملیا
عنوان : سفارش!


شب که می خوابی یادت باشد...
نردبان خانه را بخوابانی
حوض را هم خالی کن
ماه اگر به زیبایی تو دست یابد
دیگر سراغ از شب هیچ بی ستاره ای نمی گیرد...
یادت که نمی رود
من بی ستاره ام.



زمان ثبت : شنبه 22 اسفند ماه سال 1383 در ساعت 9:32 PM
نویسنده : کاملیا
عنوان : اما من خداحافظی نمی کنم!
راهرو خانه آنها چراغ داشت.
راهرو خانه آنها کلید هم داشت.
من هیچ نمی دانستم کدام کلید کدام چراغ است...
من به سختی کلید و چراغ را دانستم
من به سختی راهرو و خانه را دانستم
او کلید و چراغ را فراموشم داد...فراموشم داد!
و او راهرو را داد به کسی که انگار هیچ راهرو ندیده بود...

راهرو خانه آنها چراغ داشت.
راهرو خانه آنها کلید هم داشت.
راهرو خانه آنها حالا دیگر له است.
و خانه آنها هم اصلا نیست.

حالا دیگر
چراغ و کلید دانستن به درد هیچ کس نمی خورد....!!!


   1      2    >>