نویسنده : کاملیا
عنوان : Baad az inhame saaaalll
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
Dar rouz'hayi ke delam shekaste boud yade harf'haye pedar Zhepeto be Pinokio oftadam
Pinokio,... Choubi beman
Adam'ha sangi'and! Doniayeshan ghashang nist
Ama in rouz'ha aramam! Aanghadr ke az paridane parandeyi ghafel nashode & dar hich khiabani gom nemishavam
"In rouz'ha asantar az yad miravam"
Asantar faramousham mikonand,midanam
Ama shekayati nadaram
Aramam! Geleyiii nist
"Entezari nist"
Ashki nist! Bahaneyiii nist
In rouz'ha tanha aramam
"YEK VAHSHIE ARAM"
Aanghadr aram ke be jonoune chandin sale'am shak karde'am
Mitarsam nakonad morde basham & khodam ham nadanam
Minevisam "Dooustat daram" & ghayemash mikonam! To be darde zendegiii nemikhori
Tora bayad nevesht & gozasht vasate haman she'rha & ghesseha ke az aanja amade'iii
"Delam yek gharibeh mikhahad ke biayad
Benshinad
Faghat sokout konad
Va man hey harf bezanam & bezanam & bezanam
Ta kami kam shavad in hame bar & baad beravad! Engar na engar
Naboud
Peyda shod
Ashena shod
Doust shod,... Mehr shod
Garm shod
Eshgh shod,... Yar shod,rad shod & Sard shod
Gham shod,boghz shod,... Ashk shod,gom shod
Dour shod
Gharareman yek mano'vre kouchak boud
Gharar boud tirhaye negahat,mashghi bashad ama bebin
Yek jaye salem bar ghalbam namandeh
"Harf'hayam por az khial ast"
Khial'hayam por az harfhaye sokout
Va sokoutam por az khiale harfhayiii ast ke be donbale ham az hanjere'am e'dam shode'and
Tahe khialam por az tars ast & tahe tarsam por az to
To ke dar entehaye do khatte movaziiiie khial'hayam be donbale bi nahayat migardiii
Nemikhaham bargardiii
In ra be hame gofte'am
Hatta be to
Be khodam
Ama nemidanam chera hanouz baraye amadanat faal migiram
Man cheshm'hayam ra bastam & to ghayem shodi
Man hanouz rouz'ha ra mishomaram
"To peyda nemishavi,ya man bazi ra balad nistam ya to jer zadiiii"
Ba goftan yek Jayat Khalist na jaye man por mishavad & na az omghe shadiii'haye to kam
Faghat be in delkhosh mishavam ke hanouz Boud & Naboudam barayat mohem ast
Mara be Zehnat bespar na be Delat
شدم مثه اون آدم سفته که به هیچ دردئ نمی خوره !!!
بعد از این همه راه...!
همیشه همینطوره! اون وقتایی که باید قدر بدونیم
نمی فهمیم!
اون وقتایی که باید راه بریم هرچند آهسته
وامیستیم!
اون وقتایی هم که نباید دل به دست باد بدیم...
حسابی از بیخ و بن و ریشه میکَنیم همه چیو!
اصلاُ ذات آدم و قانون طبیعت و نفس بشر بودن انگار همینه! نمیشه انسان بود و فهمید! انسان بود و راه رفت و انسان بود و نسوزوند و نکَند! یکی هست...
یکی هست که عزیزه
اما تنهاس
روزا میگذره
اون هنوزم هست
اون هنوزم عزیزه
اما هنوزم تنهاس
یه روز دیگه هم میگذره اما بعدش اون دیگه نیست
اون از امروز خیلی عزیزتره
چون نیست!!! چون که دیگه نیست دیگه تنها هم نیست!
چقدر بَدیم ما آدما! کاش می دونستیم! کاش میفهمیدیم این بودنا یعنی چی؟! کاش می دونستیم حسرت یه نگاه یا آغوش به دل موندن یعنی چی؟!
کاش برمیگشت! کاش بعضی روزا برمیگشت!
آسمون دوسِت دارم!!! هیچ جا غیر از پیش تو حس نمی کنم نزدیکیشو...
پنجشنبه 25 آبان ماه سال 1385
نوشتم که:
ای به پرواز و آسمون لعنت...!
اما امشب برای خود خودت مینویسم که:
نازنینم! لحظه لحظه های در اوج بودنم رو با تک تک خاطره های قشنگت اون بالا بالاها زندگی میکنم و پرواز رو هر لحظه شیفته تر میشم که فقط فاصله من با تو ... !!!
خیلی روزای سختیه... بعضی وقتا که یه چیزی رو آرزو می کنی فقط و فقط به این فکر میکنی که اونو داشته باشیش اما هیچ وقته هیچ وقت فکرت به اینجا قد نمی ده که آخه هنوز وقتش هست یا نه؟؟!!
مواظب آرزوهات باش!
ببین آمادگی اینو داری که تو زندگیت جاشون بدی... نکنه یه وقتی مجبور بشی به خاطر خواسته دلت از رو نادونیش جا رو واسه عزیزترای زندگیت تنگ کنی؟!
خیلی حواست باشه که از خدا چی میخوای...چون بعدش نه راه پس داری نه راه پیش!
تنها واسه خود خودت...
دو تا عید اومد، یکیش گذشت، اما سخت. پارسالم هفت سین چیدم. کنار آینه، پیش قرآن قاب عکست رو گذاشتم و قسم خوردم تو دلم و قول دادم که نکنه یه وقت دیوونه شی و گریه کنی. آره گریه واسه تو خوب نیست، نه واسه تو و نه...برای تو! اما نفهمیدم چرا موقع تحویل سال یهویی بغضم ترکید. اولین سال...جای خالی تو...فقط با عکس قشنگت!!! تنهایی! نبودی و ما موندیم و تو رفتی و ما همچنان...هستیم! اما امسال رو قول نمیدم که گریه نکنم، چون فهمیدم دست خودم نیست، خب دیگه نامردیه جای خالیتو یه قاب عکس پر کنه. اما یه قول،...قول میدم هفت سین امسال رو برات قشنگتر بچینم که وقتی واسه عید دیدنی میای پیشمون بیشترتر خوشت بیاد...این قبوله؟!
دوست دارم...
دوست دارم و تا دنیای من دنیاست همه روز و شب عاشقتم! به همین سادگی و قشنگی که دارم برات مینویسم و میدونم که اولین ویزیتور وبلاگم هم خودتی...پس مهربونم، عیدت مبارک!
۲۹/اسفند/۱۳۸۵
کاملیا
یه روز برفی
یه روز سرد...
یه روز خیلی سرد. بازم جای خالی تو... بازم دلتنگیای من. بازم خوابای وحشتناک و مضطرب هر روز و شبم. بازم تنها شدن و تنها موندن من بی تو و فقط با یاد قشنگت نقس کشیدنا و یه انتظار واسه رسیدن به آخر...آخر هر جایی که تو هستی. فقط میخوام باشی... دلم میگیره از نداشته هام. میدونم و خوب میدونی بی تو منم نباید باشم چون تو برام معنی میکردی هر چیزی رو که داشتم! خیلی حرف بزرگیه می دونم ولی ... ازش خسته شدم بخاطر همه بودناش. چون تنهام نمی ذاره چون دیگه نذاشته خودم باشم. میخواد تو رو ، یاد تو رو، خاطره هامو ازم بگیره و منو بذاره با خودش تنها... من نمی ذارم! من نمی ذارم!
...
میگذره. همه این روزا و شبا تموم میشه و بازم روز از نو و روزی از نو...! هنوزم آسمون می باره! بازم با همه سخاوتش و با همه شور و شوقش می باره. آره. می باره!
آدما میان و میرن. زندگی عین برق و باد داره میگذره. حتی ستاره ها هم هنوز دارن واسه آدمکای زمینی چشمک میزنن. میبینی؟ ـچی شده؟ دنبال ستاره ت می گردی؟ اون دیگه نیست. یعنی می دونی دیگه واسه تو نیست. همونی که واست یه عالمه روز و شب چشمک میزد دیگه خاموش شده. آخه دیگه دل نداره که برای تو ولی بی تو تو آسمونا بمونه. دل نداره جاتو خالی ببینه...اشکای من دیگه نمیاد به یاد تو که همشو آخه خودت خواستی وگرنه من که هستم. خودتی که نیستی.
اینقدر یعنی من دنیاتو تنگ کرده بودم؟ مگه دل من چقدر بود که واسه زیادی بزرگ بود؟ ...خلاصه که...نیستی دیگه! منم موندم با خودم و یه عالمی که دارم توش خیلی غریبی می کنم. آخه هنوز عادت نکردم! سخته هنوز!
این فاصله یه قدمه ها! ولی نمی دونم چرا هرچی میرم به تهش نمی رسم. انگاری خیلی دوره! شایدم ته نداره! این زمونه با رسمش گند زده به همه خاطره هام. نمی دونم باهاش بسازم یا نسازم. ببخشم یا نبخشم. نه می سازم. نه می بخشم. هرچی میخوام ازش می گیرم! همه خاطره هامو! حتی شاید یه روز...!!!
گاهی روزا تا تهِ تهِ مغزم انگاری درد میکنه. یه دردِ عجیب و قدیمی. بعضی وقتا فکر میکنم این مغز سرم مستقیم با یه سیم سیاه وصلِ به دلم. نمی دونم حالا چرا اینجور موقع ها حال دلم این شکلیه! نمی دونم! بغضِ گلومم از سر دلتنگی (فقطِ فقط دلتنگی!) زود میشکنه که چشام خیس می شن که چقدر بی تو بودن و فقط با یادت زنده موندن سخته که انگار نمی شه... دیگه بعدِ تبودنت کنارم همه چیز و همه کس با قیافه ها و خنده های معنی دارِ مسخره شون یه جورایی لجمو در میارن (آخه میدونی مثلا آخه خیلی مهربونن!مثلا!)! داره از زنده بودن خودم حالم به هم میخوره. نمی تونم. من ن م ی ت و ن م بدونِ تو این روزگارو قشنگیای مسخرة بی رنگ و روی یه مشت آدم خرفت که همیشة خدا بازندن رو تحمل کنم که لعنتیا به جای اینکه بیان و از کنارت رد بشن( بی تفاوت...!!!) میان و با یه صورتک همیشه خندونِ مضحک (عینِ خودشون!) از روت رد میشن و له ت می کنن و تازه اینش درد داره که می خوان دست به دستت بِدن که از زمینِ خدا بلندت کنن!
خیلی واقعا زندگی قشنگه...طلوع همه روزة خورشید خیلی قشنگه...خیلی رنگ آسمون...دلمو به وحشت می ندازین! همه تون!
کجایی؟ چقدر تنهام! بیشترش خسته م! من؟ من اینجام. من راضیم به همة سنگینیِ خستگیات از در و دیوار و آسمون و زمین روی شونه هام. من راضیم. فقط مالِ من باش و فقط...باش!...فقط باش!
خط خطی هام با قبلنا خیلی فرق کرده. دیگه از لابلای خطای کج و معوج و شکسته دفترام گل و بلبل و یه صندلی درنمیاد...صاف و صوف تر شده. میشه از توش راحت و بی پروا یه جاده دید شایدم یه خیابون بلند شاید هم...یه کوچه با 2تا درخت اقاقیا و یا یه راهروی تاریک...با سوسوی نور یه فانوس!!! بعضی وقتا هم اگه دلت یه خورده ای جمع و جور و تنگ کسی باشه که دیگه...بازم چیزی هست واسه دیدن؟!
اما حالا خط خطی هام یه منظره ست روی دیوار. دیوار همه عمرم. منم تنهام. تنهای منظره م!
اینجا خیلی دل می خواد. من نیستم. من خیلی روزه که از پیش خودِ خودمم رفتم. آره تنهاش گذاشتم. آخه ترسیدم یه وقتی اونی که من نیستم یه روزی نامردی کنه و بیاد همه هستی خودمم ازم من بگیره...هستی یعنی اگه نباشه منم نیستم. من چرا هستم؟
ای به پرواز و آسمون لعنت...لعنت!
چه حس خوبیه اینکه همه ی اون چیزایی رو که یه عالمه مدت تو دلت و اون گوشه موشه هاش واسه خودت نگهشون داشتی و بایگانی کردی برسونی دست همونی که واسه داشتنش و خواستنش می نوشتی...حداقلش اینه که ایندفعه دیگه اگه چشماتو می بندی و یه چیزایی یادت میاد دیگه این وجدانه دردش نمی گیره که عین فنر برگردونتت به اون روزا و شبا که هر کدومش انگاری تمومی نداشت!...خیلی وقت بود که با تصور وجودت احساس راحتی نمی کردم!اصلا همش برام عذاب بودی...ببین گذشتمون چه خاکی گرفته!!!
میبینی دنیا چقدر کوچیکه. میبینی آدما چقدر کمن. کوچیکن.گنگن. گمن انگار که دیگه نیستن!...تو هم نیست بودی و برام هست شدی! خیلی ساده با بودنت منو از خودم هم حتی گرفتی و...دلم اونقدر برات بزرگ شد که دیگه فقط خودت توش جا می شدی و دنیامون اونقدر کوچیک بود که با بودن تو دیگه هیشکی دیگه جاش نبود پیشم که اونم فقط از بزرگیه خدامه!!!همین!راحت!ولی تو...!!! آخرش بازم من موندم و یه راه که خیلی هم طولانی بود و فقط انگار که یه خواب یه غفلت کوتاه منو به خیال خودم تا تو می برد. برگشتم. وقتی تا ته راهو رفتم و رسیدم به پوچی و هیچ از تو. دیگه اون راه طولانی تا تو هم می رسید به بن بست. ننشستم و از نو...اما این بار جون دادم...نه...!
یه جایی بود یه چیزی شنیدم که خیلی بهم چسبید که گفت: دوست داشتن دل می خواد نه دلیل...!!! آره تو بودی.من چه ساده م. فکر کنم اینبار خودت نبودی. یا اگه بودی که من ندیدمت. آخه تو که از این حرفا بلد نبودی بزنی...بودی؟! 
دارم آدم سفتی می شم!مگه بده؟این همه آدم سفت...!!!منم یکیش!عین سنگ!آبجی کوچیکش
!
مگه چی میشه که نفهمم خیلی چیزا رو که خب سخته برام؟!چیزی میشه؟نه به خدا!حالا امتحان میکنیم دیگه!!!..ولی می دونی!سخته آدم جای خالی یه نفری اذیتش کنه و بعد بگه مثلا من گلابی!!!مهم نیست! نه نمیشه!...یا...نه اینو نمی گم!ای بابا!نوشتنم نمیاد...!
ولی به قول بازرگان: آخه اینجا آدم سفت به چه درد می خوره بچه؟!
خب همین دیگه!یکی نیست بیاد همینو به من بگه!ولی من سنگما!این یادت باشه که تو قاموس من دیگه یه چیزایی واسه یه آدمایی (آدمایی؟؟؟؟...شاید!!!) معنی نداره!
تو.صبور همیشه ی من...پس بشنو وباور کن
یه وقتایی هست که دلم فقط می خواد داد بزنه.یه روزایی هست که وجودمو جسممو روحم ندارن ظرفیتی که جا بدن این دل منو تو خودشون که نگهش دارن که نکنه یهو بزنه زیر گریه که آخه خیلی تنهاس! که هیشکی نیست که......نه.نیست!
از اون روزا خیلی داره میگذره.خیلی!شایدم نه!همین دیروز بود انگار؟...نه...خیلی وقته پیش بود که دیگه تموم شده!یادت میاد؟
از همون اولشم قدمات سنگین بود و دل من تنها! همین سنگینیه قدماتم بود که دلمو له میکرد و من فقط می خندیدم که نکنه تو یه وقت...تو؟شک؟من؟...نه.نه...!!! بودی و بودم اما این بودنو نمی خواستیم!نه من...نه تو...نه ما!
همش همون راه رفتناو قدم زدنا بود و تموم شد و رفت!!!... روی اون جدولا زیر نم نمای بارون راه رفتنو از گوشه خیابونو پیاده روهای خیس از اشکای آسمون که می خندید به سرخوشی پوچ حال من وتو.سرما هم تاب نیاورد و ما بردیم.آره یه جاهایی همیشه برنده ما بودیم. ما یعنی من و تو تنها تو همین شلوغی شهر اما تنها.... -وااااای مواظب باش دیوونه اتوبوس!!!!!!!!!!!!!!!!!!-ترسیدی؟...-من به این سادگیا شرم کم نمی شه!!!!....-منم آخه شانس ندارم!...چقدر ساده بودیم وخوش باور که آره می رسه اون روز که نزدیکه شاید سالهاست...اما خاموش! ولی هنوزم سنگین! نه دیگه آسون و ساده!
چقدر این روزا سخته. هستی که نباید باشه!تویی که باید بری!!!نه...ولی من از اینجا آخه اگه بیام که...من از یه چیزایی می ترسم! آره ایندفه ترسوام. منه ترسو اومدم می گم چرا وقتی بودی رفتی و الان که اومدی هستی؟ نمی شه که...برو! آره برو.من می ترسم. برو!!!!
...ولی ایندفعه با همیشه فرق داره
منم الان اومدم که بگم که...خوب منم با همیشه فرق دارم
تو چشام نگاه کن....نه...ابله من دیگه دوست ندارم!
میبینی بی تو چه آسون می خندم؟ آخه نیستی. می دونی؟ نبودنته که شادم می کنه.نه نه نه.از بارون هم متنفرم چون منو یاد صبحای زود میندازه و چشمای تو با همون نگاه خیره ی همیشه ت به راهی که میرفتم.
دیگه اشکام واست نمی ریزه.بغضم بی تو نمی ترکه و دلم از بی تو بودن نمی سوزه.
...........
کجای این دنیای کوچیک منی و داری راه میری و از دور نگام می کنی و ....ای وای...........بازم فهمیدی که منم.
آره خب...
منم همون همیشگیه تو!
بازم سایه ی سنگین نگاهت قدم به قدم دنبالمه...
بازم طنین آخرین تکرار اسمم از بین هزاران واژه ی شب و روزت توی گوشمه...
اما هنوزم چشمام به راهیه که رفتی
ساده و بی پروا
انگار سالها بود که این راه رو زندگی کرده بودی
لحظه به لحظه
...
انگار سالها بود رفته بودی
یادته یه روز بهم گفتی هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه یه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده
گفتم: اگه بارون نیومد چی؟
گفتی: اگه چشای تو بباره آسمون هم گریه ش میگیره
گفتم: یه خواهش ازت دارم ...وقتی که آسمون چشمام میخواد بباره میشه تنهام نذاری؟
گفتی: به چشم...
اما حالا دارم گریه میکنم ولی آسمون نمی باره ...تو هم اون دور وایسادی و بهم میخندی...
این روزا احساس می کنم تا تموم شدنم چیزی نمونده
یا شایدم مونده و من درکش نمی کنم
یا اگه درکش می کنم...نمی تونم باورش کنم!
تو خودت می دونستی تنهایی اینجا به من سخت می گذره...تو می دونستی من آدم تنها موندن اونم بدون تو
تو این دنیای لعنتی نیستم که از وقتی رفتی در و دیوار و کوچه و خیابونا انگار دارن گازم می گیرن!
آخه تو که اینقدر زود می خواستی منو بذاری بری واسه چی آخه چرا شدی نصفه وجودم که با رفتنت منو حتی از خودمم بگیری!
هنوز آدم نیستم!...هنوز جای خالیت چشمامو خیس می کنه ولی تو به من گفتی که محکم باشم.تو از من خواستی برات پیش هیچ غریبه ای اشک نریزم آخه بی انصاف چه جوری؟!
هنوزم که هنوزه چشمات تو اون نگاه آخرت جلوی چشامه که دلمو آتیش می زنه!
هیشکی تو جایگاه تو نیست!...همشون به هم دروغ می گن!کی آخه میاد اونقدری که تو منو دوسم داشتی عاشق بشه؟!...؟هنوز هیچ کسی رو ندیدم ولی اگه ببینم هم باورم نمی شه.تو یه فرشته بودی!
دیگه دستام هم تاب از تو گفتن نداره!...میترسم!من بدون تو می ترسم!
Walk with me in Love
Talk with me,About what you cannot say to others
Laugh with me,Even when you feel silly
Cry with me,When you are most upset
Share with me,All beautiful things in life,Fight with me,Against the ugly things in life
Create with me,Dreams the follow
Have fun with me,In whatever we do
Work with me Towards common goals
Dance with me To the rhythm of our love
Walk with me throughout life
Let us hug each other,At every step in our journey
FOREVER IN LOVE.
دلم واسه آخرین لحظه ی نگاهت خیلی تنگ شده،...
همون نگاهی که یه روزایی آرزو میکردم برسه به عمق نگاه خودم و بخوونه،...بخوونه همه ی اون چیزایی رو که همیشه تو دلم واست داد میزدم و تو هیچ وقت نشنیدی...
اون لحظه خیلی مقدس بود...
به قداست و پاکی همه ی اون اشکایی که ندیدیشون ولی دونه دونه و قطره قطره ش واسه تو بودو واسه نبودنت،واسه داشتنت و واسه نداشتنت...
اون لحظه خیلی ناب بود...
به خلوص همه ی خلوتا و دعاها و التماسای شب و روزم،به پاکی تک تک همه ی ثانیه ها و ساعتهایی که بودنت رو ازش تمنا می کردم...به همون پاکی قسما و خواهشای مدام و تکرار هر لحظه و مداوم اسم تو...
می دونی اون نگاهت و سرود عمق چشمات قشنگترین و ناب ترین و مقدس ترین لحظه ی زندگی من بود؟تو که نمی خوای همه ی اون قشنگیا رو از من بگیری،می خوای؟
ولی می دونی چیه،...؟؟؟دلم واسه آخرین لحظه ی نگاهت خیلی تنگ شده،...خیلی!!!
ساده که بودیم
ساده یعنی همان کودک
می نشستم و با ابرها شکل تو را درست میکردم
یادش بخیر
همیشه از چشمهایت شروع می کردم و به دستهایت که می رسیدم
دستهایم می لرزید
بعد
یا باد بد از راه میرسید و سر به سرم می گذاشت
یا تو گریه می کردی
تو بیقرار بودی
توهمیشه بیقرار بودی و من
می ترسیدم آنقدر گریه کنی تا تمام شوی!
تازه می فهمم...
تازه میفهمم با ابری که تو بودی
نباید بازی میکردم......
!!!But,I`m not Crying Over You...I`m Over You
I`M OVER YOU
تنها که از پل عبور می کنی
رود وسوسه ای ست
که زیر پای تو را خالی کند
اما.....
باور کردم که رفتی،.........الان هم برگشتی،راحت میتونی بری و برگردی!
اصلا رفته بودی که برگردی،آره؟؟مثل همیشه...!!!
گفتم:امید،انتظاری است روشن که قلب از شکوه آینده دارد.امید اثر رحمت خداوندیست.امید،رهایی زود هنگام است...
گفت:ما از برترین وجودها برخاسته ایم،در آسمانی پدیدار شده ایم،که نور خالص است.نور فهم ودرک،پر ز عشق، عشق به خوبی حقیقی، پر ز شادیست،شادی ای بیش از آنچه قلب ما توان باور دارد...
هیچ نوری نیست که از آرامش کامل که همواره می درخشد،جدا باشد.اگر جز این باشد چیزی نیست جز سایه ی خباثت یا سم کشنده ی آن....
خداوندا!!!
من در کلبه ی حقیرانه ی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریاییت نداری...
من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری...
(دکتر شریعتی)
مرگ بر روی زمین برای فرزند خاک پایان راه است
اما کسی که آسمانیست
مرگ برایش آغاز کامیابیست
بی تردید کامیابی از آن اوست.
اگر کسی در خیال خود سپیده دمان را در آغوش بگیرد،جاودانه می شود
کسی که شب درازش را به خواب رود،
به یقین در دریای خواب ژرفی محو می شود.
کسی که در بیداریش زمین را تنگ در آغوش می گیرد
تا به آخر بر روی زمین خواهد خزید.
و کسی که سبکبار وآسوده با مرگ مواجه شود،از مرگی که به دریا میماند،با اطمینان عبور خواهد کرد:گران جانان فرو می روند....
جبران خلیل جبران
باز هم ولگردی...راه رفتن...شبگردی
ولگردهای تاریک....نیمکتهای تنها...شبگردهای بی کس.دلواپسی... معما
اون پارک دنج و خلوت
با چمنا و نیمکت
درختای ستاره
یه کاج یه سرو یه نیمکت....
نیمکت بی کس من اون پایینا رو دیده
رو نیمکت روبرو دوتا عاشق ندیده
گریه هاشونو دیده خنده ها رو شنیده
دست دادنا گفتن ها....اما.....
!!!!!!
جنگ کبریت با قوطیش
صدای گرم آتیش
نیمکت بی کس من تنش تن تگرگه
برای جسم سردم
نیمکت من چه سرده
گرمی اون از آتیش گرمی من خاکستر.....
نیمکت منو می بخشی
دوباره بر می گردم
برات سبد میارم
ترانه هاتو اینبار توی سبد میزارم
روی سرم می زارم
باد بی برگ میارم
ترانه هاتو این بار به باد می سپارم....
این شعر مال خودم نیست!!! از یه هم نیمکتی تنها!که هیچ وقت نذاشت بزرگی تنهایی شو حتی حس کنم.حالا که نیست و جاش هم برام خیلی خالیه انگار تازه دارم دنیای قشنگشو زندگی می کنم!!!!
...کسی نمی خواد باور کنه
که باغچه داره میمیره.
که قلب باغچه زیر آفتاب ورم کرده
که ذهن باغچه داره آروم آروم
از خاطرات سبز تهی می شه...
من مثل دانش آموزی که
که درس هندسه اش رو دیوونه وار دوست داره...تنها هستم.
و فکر می کنم که می شه باغچه رو....
اگر...اگر.
شب که می خوابی یادت باشد...
نردبان خانه را بخوابانی
حوض را هم خالی کن
ماه اگر به زیبایی تو دست یابد
دیگر سراغ از شب هیچ بی ستاره ای نمی گیرد...
یادت که نمی رود
من بی ستاره ام.